آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

زلزله

1391/6/11 15:03
نویسنده : لیلا و علی
463 بازدید
اشتراک گذاری

پسرم امروز بعد از چند روز که آرامش نسبی به شهرمون برگشته اومدم وبلاگت رو بخونم و اگه تونستم خاطرات فراموش شده رو ثبت کنم تا غبار زمان بر روی آن ننشیند و به باد فراموشی سپرده نشود

آری از آرامش حرف می زنم آرامش موقتی ...

آروین کوچولوی نازم دارم از زلزله ای حرف می زنم که روز 21 مرداد به یک باره خیلی چیزها رو به هم ریخت .

پسرکم ما تازه از خونه ماماجون اینا برگشته بودیم و من داشتم برات آب پرتقال می گرفتم و باهات شعر می خوندم که یهو یه صدای غرشی از زمین بلند شد و من هراسان تو رو تو بغلم گرفتم و گفتم یا حسین ...

در عرض چند صدم ثانیه همه چیز شروع کرد به لرزیدن همه وسایل خونه می لرزید شیشه ها با صدای بلند می لرزیدند و لوستر رو سقف خونه تاب بازی می کرد

منم پسرک نازم رو محکم تو بغلم فشردم و رفتیم تو چهار چوب در وایستادیم و من داشتم اشهد ان ها رو می خوندم و بابایی از من می خواست به خاطر اینکه تو نترسی من بر خودم مسلط باشم و همش می گفت نترسین من اینجام نترسین

من خونوادم رو به خدا سپردم ولی از یه لحاظ خوشحال بودم که هر سه تایی مون با همیم و باهم می میریم و یا باهم زنده می مونیم و از طرف دیگه نگران مامان جون اینا بودیم

بعد از چند ثانیه تموم شد ولی لوستر همچنان با سرعت تاب می خورد من سریع وسایل ضروریت رو با یه پتو برداشتم و با بابایی اومدیم بیرون

دم در بیرونی دوباره شروع شد به مراتب طولانی تر از اولی همه با جیغ و داد ریختند بیرون و تو پسرک ناز منم خیلی ترسیده بودی و همش گریه می کردی و داد می زدی

همه جا ترافیک بود ولی خدا رو شکر اتفاق خاصی برامون و خانواده مون و افراد شهرمون نیوفتاد  

در همین زمان ستاد بحران از همه مردم خواست در فضاهای باز قرار بگیرند و اعلام کردند مرکز زمین لرزه در نزدیکی اهر 6.2 ریشتر بوده است و تلفات زیادی بر جای گذاشته است

چه بسیار خانه های آبادی که با عشق ساخته شده بود ویران گردید

چه بسیار هم وطنانی که زیر آوار ماندند و صدای کمک خواستن آنان را کسی نشنید تا لاجرم جان به جان آفرین سپردند

چه بسیار مادرانی که آغوششان به یکباره خالی شد و دیگر نوزادی در آن نمی گرید،نمی خندد و ...

چه بسیار کودکانی که در خردسالی با از دست دادن پدر و مادرهایشان یتیم شدند

چه بسیار نوعروسانی که خانه نو شان  غرق خون شد

چه بسیار همسرانی که موقع برگشت از کار دیگر کسی منتظرشان نبود و ...

زمین می لرزد ،

    زمان می لرزد،

       آسمان و کوه و دشت می لرزد .

            و من چقدر ساده ام که سال های سال، میان های و هوی مردمی غریب،

                 تکیه داده ام به خانه ای،

                       که با دست های زمینی خود، محلی برای آرامش و سکون ساخته ام! 

قیصر امین پور

 پسر نازم در عرض یک شبانه روز بالای صد مورد پس لرزه ثبت شده بود وقتی می نشستیم انگار زمین رو ویبره است می لغزید و می لرزید و ما چند روز صبح ها تو حیاط باباجون اینا بودیم و  شبا تو پارک و تو چادر می موندیم تا اینکه به اصرار عمه جون ما راهی تهرون شدیم و چند روزی اونجا بودیم و تو عزیز دل من سرما خوردی و کلی لاغر شدی مامان لیلا فدای اون تن ظریفت بره                                      

  خدایا از تو می خواهم آرامش را به همشهریان و هم وطنانمون اعطا کن

رفتگان را قرین رحمت و برای  بازماندگان صبر جزیل عنایت بفرما

نینی های کوچیک مثل آروینم رو در پناه خودت و زیر سایه پدر و مادر سالم و سلامت بگردان

الهی آمین

اینم زلزله ...

 

 

اینم شهر من تبریز ...

اینم آروین که می خواست به هر طریق خودش شلوارش رو پاش کنه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان یاسمین زهرا
5 شهریور 91 13:17
پسر گلم امیدوارم اخرین باری باشه که حس ترس رو تجربه میکنی و همیشه قلبت محکم و دلت شاد باشه
lمريم مامان آرمان
5 شهریور 91 18:33
پروردگارا به بازمانده هاشون صبر جزيل عنايت بفرما.
آروين عزيزم آفرين كه سختي ها رو تحمل كردي و مقاوم موندي.بوس


الهی امین مرسی خاله مریم مهربون
فرناز مامان ایلیا
6 شهریور 91 2:53
ای کاش خدا جون منو میگرفت به جای این نوگل ها...

ای خدا آخه چه حکمتی داری؟؟؟

خدارو صد هزار مرتبه که آروین جونم سالمه...خدایا شکرررررررررت...


مرسی خاله فرناز مهربون
سميه مامان آرين
27 شهریور 91 16:01
خدا رو شكر كه سالمين...اميدوارم اخرين حادثه تلخ براي شما و خانوادتون باشه.....دوستتون دارم